تاريخ : 89/09/09 | 14:57 | نویسنده : hamed
سلام شهید داود محمودی عموی منه لطفا برای شادی روحش صلوات

تاريخ : 93/04/19 | 23:42 | نویسنده : hamed
3+

تاريخ : 93/04/07 | 13:34 | نویسنده : hamed


تاريخ : 93/04/07 | 13:33 | نویسنده : hamed


تاريخ : 92/11/03 | 13:59 | نویسنده : hamed
ما دیوانه بودیم ..... نه که همه اش بخندیم نه ..............دیوانه بودیم چون نخندیدیم............ما فقط گریه کردیم فقط شاید اگر مردم می دیدند مارا می خندیدیم شاید .........شاید کسی صدایمان می کرد می خندیدیم شاید................شاید کسی دوستمان داشت می خندیدیم شاید............ما یک مشت کله پوک بودیم.

تاريخ : 92/10/14 | 15:27 | نویسنده : hamed

اشاره ميكني به ميز نزديكِ بار كه بيشترازهمه موردعلاقه ات است.قرار مي گذاريد سه نفرگي هاتان را توي همين كافه و دور همين ميز بگذرانيد.براي شروع شايد سه تا قهوه ي ترك كه با وضع مالي سه نويسنده ي تازه كار(به قول خودت شايد نويسنده ي خوبي نباشيد اما بهر حال مينويسيد) سازگارتر است بهتر باشد...

هوا را بو ميكشيد بوي قهوه مي پيچد توي دماغ هاتان.عجب عطري دارد اين قهوه ترك!

تا عمر داري اين بو را فراموش نخواهي كرد و تا عمر داري اين بو تو را ياد سه نفرگي هاي عصر چهارشنبه مي اندازد.

از همه چيز حرف مي زنيد.از عموزاده ها و هم كلاسي اي كه موهايش را مي ريزد توي صورت اش گرفته تا سروان سي و چند ساله و مذهب و از فرهنگ...

اطرافت را نگاه مي اندازي و ميگويي دكوراسيون قبلي زيباتر بوده.گويا يك پيانو بوده و يك قفسه كه قبلن كتاب داشته و حالا چندتا بطري سبزرنگ دارد و يك جلد كتاب شعر كه جلد مقوايي اش پوسته پوسته شده...

دختری که روبرویت نشسته و موهایش را توی صورت اش ریخته ، چشم چپ اش را تنگ كرده و درحالي كه سر اش را كج ميكند،لبخند مي زند:« اما اين ام خوبه !»

اين جمله را طوري ادا ميكند انگار كه دل اش به حال كافه ي بيچاره سوخته باشد.حرف اش را تاييد مي كنيد.

حتي از پسري كه پيراهن چهارخانه بر تن دارد و پشت بار ايستاده هم حرف مي زنيد.فكر ميكني او هربار نگاهت مي كند.فكرت راباصداي بلند اعلام مي كني.دختري كه مانتوي بلند دارد زود متوجه او ميشود.اما دختري كه موهايش را توي صورت اش ريخته هنوز در تلاش است.

ميخنديد به كارهاي خودتان ...

به ليوان هايي كه بهشان عادت نداريد و وقتي مي گذاري شان روي ميز مدام تكان ميخورند چون كف شان كروي شكل است.دختری که مانتوی بلند دارد ميخندد و ميگويد چقدرجالب ميشود براي مهماني كه رودربايستي دارد ازاين ليوان ها بياوري سر سفره تا هول شود و هي بترسد كه نكند ليوان بيفتد.اما دختري كه موهايش راتوي صورت اش ريخته انگار كه خودش اين ليوان ها را اختراع كرده باشد ميگويد كه اين ليوان ها را فقط روي ميز ميگذارند نه روي سفره ! آرنج هايت را روي ميز ستون كرده اي و دست هايت را زيرچانه ات زده اي.ترجیح می دهی حرفی نزنی.فقط مي خندي.

مي خندي و ميخندي و يك ساعتي مي گذرد.يك ساعت و خرده اي از سه نفرگي هاي عصر چهارشنبه ...

ميز را كه حساب مي كنيد و بيرون مي رويد دقيقه اي جلوي در حرف مي زنيد.

پسري كه لباس چهارخانه دارد و پشت بار ايستاده از پشت شيشه نگاه تان ميكند.نگاه ات را برمي گرداني.نور بي حال عصريك چهارشنبه ي شهريوري افتاده روي شيشه.

فکر می کنی چقدر اين سه نفرگي ها خوب است...!

نویسنده :سارا سلطانی



تاريخ : 92/09/22 | 17:13 | نویسنده : hamed

تاتر غریق نجاتی به نام پاپنیچوسکی 28 اذر 92 با بازی فرشید روشنی.شهرزاد نظر پور.حامد محمودی.پویا سعیدی و ... ساعت 17 تاتر شهر همدان سالن پلاتو به کارگردانی مصطفی زارعی



تاريخ : 92/08/15 | 19:49 | نویسنده : hamed
فهمیدم که توی تاتر خیلی چیزا هس که باید فهمید . بقیشو نمیگم چون کسایی که باید بفهمن فهمیدن



تاريخ : 92/06/24 | 9:25 | نویسنده : hamed
باز سال تحصیلی شروع شد.امیدوارم تو سال جدید یه چیزایی بیشتر اتفاق بیافته و امیدارم همتون پنج شیش تا بیارین... نه نه نیارین ! منظورم تجدیدیه ... لحظاتتون باحال!

تاريخ : 92/05/23 | 10:8 | نویسنده : hamed


  • مشهد
  • کاناپه